تبليغاتX
اوازتنهایی
به خاطر من نه به خاطر آسمونی که هیچ وقت توش ستاره نداشتم تو بیا ستاره من شو
                           
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:5  توسط غریبه اشنا | 
عكس عاشقانه

دفتر نقاشيمو برداشتم بازش كردم توش پر بود از نقاشي هاي جور وا جور كه هر كدوم قسمتي از وجود منو كشيده بود قسمتي از تفكرم هنوز آخر دفترم چند صفحه اي براي نقاشي جا بود منم مدادمو برداشتم و از اولين صفحه سفيد شروع كردم....چشمامو بستم و به محبت و عشق با تو فكر كردم وقتي چشامو باز كردم ديدم يه قلب خوشگل تو دفترم كشيدم...درفترمو ورق زدم و دوباره چشمامو بستم و به خاطرات زيبايي كه باهات داشتم فكر كردم وقتي چشامو باز كردم ديدم خودمو كشيدم كه دارم از پشت ميله هاي زندان به يه باغ پر از گل نگاه مي كنه ورق زدم....دوباره چشمامو بستم و اين دفعه به تو فكر كردم وقتي چشامو باز كردم ديدم يه فرشته خوشگل كشيدم كه با يه لبخند قشنگ داره به من نگاه مي كنه بهش لبخند زدم و دفترمو ورق زدم....ايندفعه به رسيدن به تو فكر كردم اما همين كه خواستم چيزي بكشم نوك مدادم شكست...

          من به تو نمي رسم اي همه خوبي من

                            تو نه دور مي شي نه نزديك به پاي چوبي من

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:41  توسط غریبه اشنا | 

 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...     
  

سرسپرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:1  توسط غریبه اشنا | 

  اي عشق من

 تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!


       تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه!


تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!


      تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!


تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!


      من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط غریبه اشنا | 
Click for Full Size View
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط غریبه اشنا | 
 

آواز من

من مانده ام در حصار واژه هایی

 مبهم

 

من خسته از حضور غمی

سنگین.

با درد می توان وزن کرد راه را

یا ارزش نگاه یکی دل به راه را

با رنج خفته تا همین روز های سخت.

آیات عشق یک به یک محو می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:12  توسط غریبه اشنا | 

چوگل هردم به بويت جامه برتن                      کنم چاک ازگريبان تابه دامن 

 تنت راديدگل گويي که درباغ                         چومستان جامه رابدريدبرتن

 من ازدست غمت مشکل برم جان                    ولي دل تواسان بردي ازمن
 
به قول دشمنان برگشتي ازدوست                    نگرددهيچ کس بادوست دشمن
 
تنت درجامه چون درجام باده                         دلت درسينه چون درسيم اهن

بياراي شمع اشک ازچشم خونين                     که شدسوزدلت برخلق روش

مسکن کزسینه ام اه جگرسوز                        برایدهم چودوداراه دین                                            

دلم رامشکن ودرپامينداز                                که دارددرسرزلف تومسکن
 
چون دل درزلف توبسته ست حافظ                     بدين سان کاراودرپاميفگن
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:56  توسط غریبه اشنا | 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد.

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم.
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
منبع : عاشقونه دات كام
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم.
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم.
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم.
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشكي ازشاخه فرو ريخت.
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد.
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم.
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم ، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:0  توسط غریبه اشنا | 
     

این ثانیه های بی نظیر... این دقایق ناب...

این لحظه های سرشار از شور و اشتیاق...

 

این روزهای فراتر از عشق و دلدادگی ...

این فرصت های قشنگ و رنگارنگ...

 

این همه صمیمت و صداقت ... این همه مهربانی ... این همه یکرنگی...

 

این همه شوق باهم بودن و با هم ماندن...

 

همه و همه ... هدیه ای است بزرگ ... زیبا ...ماندگار ...

از خدای من و تو برای من و تو !

 

تنها، من و تو باید این هدیه ی سرشار از همه ی بهترین

 بهترین ها را در صندوقچه ی قلبمان

برای همیشه و همیشه به دور از هر چه زشتی و نازیبایی نگه داریم ...!

 

تنها، من و تو باید لحظه هایی بیشتر و گرمتر و داغتر از امروز بیافرینیم ...!

 

آری ! تنها، من و تو .........!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:35  توسط غریبه اشنا | 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روزو روزگار خوش است

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر

وجواب دو رنگی را باکمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم

وبرای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم

وازآسمان درس پاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:45  توسط غریبه اشنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم. تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم. براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب ميشود و براي خاطر نخستين گلها. تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم. تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم ،دوست مي دارم.

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
پیوندها
فرهنگ
ترنم اشکبوس
کتیبه عشق
ستاره شب من
گیلار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

آری اغازدوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگرنمي انديشم که همين دوست داشتن زيباست